دسته: داستان

کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم…. ۰

کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم….

در خیابانی ساکت و خلوت، پیرمردی ریز نقش راه می رفت. بعد از ظهر یک روز پاییزی بود و آفتاب گرما نداشت.

کمی وقت بگذارید و بخوانید ! ارزش خواندن را دارد ۲

کمی وقت بگذارید و بخوانید ! ارزش خواندن را دارد

دختری بود نابینا که از خودش بخاطر کور بودنش تنفر داشت. او از همه بجز دوست پسر بامحبتش متنفر بود. آن پسر در همه حال کنارش بود. آن دختر می گفت اگر فقط می...